شماره

- هنوز هم خوابش را می بینم. یادم نبود چه بود ولی  صبح کمی خوشبین تر و بانشاط تر بودم. حس میکنم باید برنامه هایم را پیش ببرم. این تمام حسی است که امروز داشتم بی هیچ توضیح اضافی. خودم هم بیش از این نمیدانم. 

- امروز توی تاکسی بودم و چیزی نمانده بود که برسم فهمیدم کیف تو جیبی ام را فراموش کرده ام. به راننده تاکسی با کمال شرمندگی اطلاع دادم که با جوانمردی گفت بعدا بده عیبی ندارد. اسم خودش و مدیر خط شان را گرفتم، هرچند غفلت کردم و شماره تلفنی و یا شماره حسابی نگرفتم. یک کورس دیگر هم در راه بود . از راننده پرسیدم پیاده چقدر راه است که این بار نیز جوانمردی کرد و مبلغی داد و گفت این را داشته باش که کارت راه بیوفتد! انسانیتش مرا به وجد اورد. 

منبع اصلی مطلب : کمیکار
برچسب ها : شماره
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : "میخواهم زنده بمانم" (روزمره شماره یازده)